برِ جاده چشم دوخته به پنجره اتوبوس هایی که پشت هم ،
 
قطار قطار میگذرند .
 
با نگاهی غرق امید ،
 
مسافران خسته و خاک آلودش را میجورد ...
 
همانان که سالها در بند شکنجه و فریاد ،
 
آزاده بودند ...
 
تازه عروسی که از روز مرصاد ،
 
مژه مژه نگاه نگرانش را ،
 
پل زد به آن سوی شط ...
 
تا شاید آن غروب های دلگیر شرجی بفهمند ،
 
امید و انتظار ،
 
مثل خربزه و عسل هر دو شیرین اند ،
 
اما نه با هم ...
 
اتوبوس ها می آیند و میروند و تو "یوسف بغدادی" ،
 
هنوز چهره نگشادی ...
 
فهمید...
 
میداند عزیز شده ای ...
 
اصلا ترنج به دست آمده تا روزه های نذری اش را افطار کند ...
 
هلال ماه رویت شد...
 
چه فرخنده فطری که سجده گاه نمازش ،
 
شانه دلدار است...
 
حالا احسن القصص را دوباره بخوان ...
 
آخرش شیرین است مثل عسل ...
 
ماه عسل ...
 
و پابوس حضرت که میسر نشد ...
 
اباعبدالله تو را طلبید و امام رضا او را ...
 
حالا تو یک کربلا به او بدهکاری و او یک مشهدالرضا...

 




تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 | 17:46 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید